|
در خواب
پنجشنبه 31 مرداد1387
خورشیدی
تساهل نویس
به درختی برخورد ارنست یاندل(۲۰۰۰- ۱۹۲۵-اتریشی) ناتوی فرهنگی به روایت فریدون جیرانی- 2
یکشنبه 27 مرداد1387
خورشیدی
تساهل نویس
نکته و گفته ها از مرگ تدریجی آقای جیرانی "مرگ تدریجی..." نیز مجموعه ای از همان دست است.تفاوت ساختاری چندانی ندارد.اینجا فقط اسم ها و رسم ها عوض شده اند.فضاها شیکتر شده اند.هنرپیشه ها زیباتر گزینش شده اند و لوکیشن ها "لوکس" تر و غربی تر انتخاب شده اند.
حامد نمادی از نویسندگان مستقر در حوزه هنری است.خواهر حامد نیز به عنوان زنی است که در عرصه اجتماعی حضور دارد اما کارش یا بچه داری از دختر برادرش است یا در خانه ماندن!مارال شخصیتی است که دیگران به جایش تصمیم می گیرند و دو دسته بر آندد تا او را نجات دهند:"خانواده حامد که می خواهد او از ورطه زندگی روشنفکری به دور بکشند" و "دوستان روشنفکرش که می خواهند از دنیای مذهبی همسرش خارج کنند".همسرش تاکید دارد که این افکار دیگران است که در ذهنت قلیان می کند و... زن در "مرگ تدرجی یک رویا" ساناز زنی است که ازدواج ناکامی داشته و به شدت بر استقلال زن تاکید دارد.مشروب می خورد و روابط نامتعارفی دارد...شاید اگر کارگردان این جسارت را هم داشت به او مارک "همجنس گرایی" هم می زد.دوستان ساناز فمنیست هایی هستند که کردارشان در فیلم بیش از هرچیزی مخاطب را یاد زنان و دختران خیابانی می اندازد و هیچ تناسبی با فعالان مدنی حقوق زنان که زیر فشارهای سنگین جامعه مردسالارانه کوشش می کنند تا مگر از تصویب لوایج ضد زن جلوگیری کنند. به بیان دیگر در "مرگ تدریجی.." شاهد صف آرایی دو طیفیم که هر یک به شدت و به شکلی اغراق آمیز یا بدند و یا خوب...خوب هایی افکار مذهبی دارند و بدهایش افکار غیر مذهبی.اما آیا لزوما بین کردار خوب و انسانی و میزان تعهد به "مذهب" همراهی ای دوجانبه هست؟!
"مرگ تدریجی..." یک بیانیه سیاسی تمام عیار علیه فعالین زن است..ادعانامه رسانه ملی علیه همه فعالین زنی است که بسیاری از آنها با وثیقه های سنگین و حبس های طولانی حیات مدنی خود را تجربه می کنند.فیلم سرشار از القای هنجارهای زن ایرانی به مخاطب است..هنجارهایی که شاید فعالان زن در جامعه مدنی ایران باور چندانی بدان ندارند و برای آنها زندگی زن توام با احترام مهم است تا پایبندی به این باورها. واقع امر آن است که حامد دنیایی مبتنی بر ایدئولوژی دارد.او ادعا میکند که مارال در رمان دومش خواسته است تصویری غیرواقعی از زن را نشان دهد، تصویری که غربیها به دنبالش هستند.در صورتیکه طبق ایدئولوژی مذهبی، مهم نیست وضعیت زن، چطور است یا دوست دارد چطور باشد، بلکه هدف این است که چه طور «باید» باشد. امادر عالم روشنفکری عرفی، نگاه به هر پدیدهای غالبا تحتتاثیر انگارهای اومانیستی در میان است. محفل ادبی زنان در این مجموعه چنان سخیف نشان داده شده است که انگار "چند زن علاف" برای احضار روح یا فال بینی و ...دور هم جمع شده اند!دوستان ساناز چنان براحتی به مارال پیشنهاد سقط جنین میدهند که گویی هیچ کدام از این زنان تعهدی به مادری ندارند....شعارهای توخالی و سخیف علیه زنان در این فیلم چنان موج می زند که هر نمایی از حضور زنان بیانگر عمق کینه رسانه ملی نسبت به ادعاها و تعاریف خودساخته اش راجع به زن روشنفکر است. "مرگ تدریجی..."زن را به ماشین جوجه کشی و تولید مثل مانند کرده و هر تراوشی که از ذهن مارال بیرون می جهد به ادعای حامد "تحت تاثیر روشنفکران منحرف" است. ...آقای جیرانی!شما هم باید زندگی کنید! برای جیرانی باید تاسف خورد که برای حضور در سیما باید چنین به گذشته اش پشت کند.کسی که فیلم هایی چون قرمز"، "سال فصل" ،"شام آخر" و... محصولی در رسانه ملی به نمایش گذاشت که بی شک خط بطلانی بر همه کوشش های اوست.
او باید چنین بر شخصیت ها بتازد تا در حوضچه تطهیر رسانه ملی مطهر شود و آنگاه برای "زنده ماندش" چنین ناپختگی های مشهود را به تصویر بکشد! او باید تاوان مستقل نبودنش را با افتضاح نامه ای چون "مرگ تدریجی.." پس دهد..و من برای کسی ناراحتم که روزگاری قوی ترین تحلیل های سینمایی را می نوشت. هجمهی شدید جیرانی علیه روشنفکران در «مرگ تدریجی...» یادآور «هویت» سازان و «چراغ» افروزان تاریک اندیشی است که آبشخور فکریشان، «نیمه پنهان» هاست.نیمه پنهانی که از "شوالیه های ناتوی فرهنگی" سر در می آورد. ناتوی فرهنگی به روایت فریدون جیرانی-1
جمعه 25 مرداد1387
خورشیدی
تساهل نویس
(این یادداشت کمی طولانی است..برای همین در دو قسمت می آورم!) مجموعه تلویزیونی "مرگ تدریجی یک رویا"(+)مجموعه ای است که به ادعای کارگردانش(فریدون جیرانی)ماجرای یک بحث بر سر این نیست که به چه میزان در شخصیت های مارال و ساناز و اغراق و حتی تحریف شده و چه میزان حامد و خاندان اطهرش(!) در پاکدامنی و عفاف دست هر پاپی را پشت بسته اند.بحث حتی بر سر این هم نیست که چرا باید شخصیت سست عنصری چون "داریوش آریان"یا زن ولنگاری چون "ساناز" اجازه حضور در رسانه ملی را یافته است..بحث عمدتا بر سر این موضع است این پروسه ریشه در کدام زمین دارد و سانازها و مارال ها و در راس آنها داریوش آریان ها از کجا بدین شکل تولد می یابند. چرا باید مست بودن ساناز به کرات در رسانه ملی نمایش داده شود؟چرا باید تردیدهای معنادار مارال تا این حد سخیف باشد؟چرا تا وقتی نام داریوش آریان را می شنویم باید یاد "داریوش آشوری" بیفتیم؟یا "رضا براهنی" و "ابراهیم گلستان" برایمان تداعی شود؟چرا محفل ادبی فانوس رحل اقامت در خارج گسترانده است؟چرا عینک دودی "آریان" که حتی شب ها هم از چشمانش برنمی دارد ما را یاد "عباس کیارستمی" می اندازد؟چرا دوستان ساناز که زنانی مثلا فمنیست هستند باید ما را یاد فمنیست های وطنی بیندازد؟چرا باید اداها و ادعاهای حامد آنقدر برایمان دوست داشتنی جلوه کند که پابرهنه در حضورش "آمنتک" را سر دهیم؟چرا کاریزمای خواهر حامد آنقدر بالاست که حتی وقتی خشن می شود آدمی خود را کنارش احساس می کند؟و چراهای دیگر؟ آنچه مسلم است این است که رسانه ملی ، بر آن است تا در قالب سیاست های کلان مفاهیم سنتی و مناسبات زندگی سنتی را تقدیس نماید و ارزش های زندگی در جامعه مدرن را تقبیح نماید.از این رو این بدیهی نه تنها در "مرگ تدریجی..." تعقیب نمی شود بلکه در آثار قبلی رسانه ملی نیز بدان پرداخته شده بود.مجموعه تلوزیونی ها فراوانی بودند که نه تنها مظاهر زندگی مدرن را تقبیح می کردند بلکه با بهره گیری از شگردهای خاص این باور را به مخاطب"القا" می کردند که راه پایان این مظاهر در جاسوسی و وطن فروشی یا سر سپردن به گروهک های آنسوی مرزهاست که طمعی جز ویران کردن میهن ندارند. ایرانی ها سندروم ناسیونالیستی دارند و .بیگانه ستیزی یکی از فاکتورهای اصلی جامعه شناسی ایرانی است.از این رو مدیران رسانه ملی به خوبی از این موهبت بهره می برند..بحث در این مورد را به بعدها واگذار می کنیم که خود بحث عمیق و مبسوطی است. از تهاجم فرهنگی تا ناتوی فرهنگی مجموعه تلویزیونی "هویت" صریح الهجه ترین این کوشش ها بود..آن روزها تهاجم فرهنگی به چنان بحث داغی بدل شده بود که تقریبا هر کسی می توانست یکی از مهاجمین فرهنگی مشمول این نظریه شناخته شود.هویت چنان بی پرده بود که بسیاری از آن به عنوان تهدید آمیز ترین بیانیه رسانه ملی علیه روشنفکران و دیگراندیشان نام بردند. بعدها سریال های فراوانی تولید شد که صراحت و تندی هویت را نداشتند اما در بیان موضع رسانه ملی دستکمی از آن نداشتند."پروانه ها می نویسند"(محمد نوری زاد - ۱۳۷۹) یکی از آنها بود که در طلیعه اصلاحات داستانی از روشنفکران را نمایش گذاشت در سپیده تاریخ ایران تنها چندصباحی توان رخ نمایی داشتند.ممصاحبه هایشان به روزنامه ها راه می یافت ، آثارشان منتشر می شد ، و کمی جدی تر قطعاتی از اشعارشان از زبان این و آن شنیده می شد.پروانه ها می نویسند شمشیری از رو بسته بود که روشنفکران عرفی و سکولار را با خوارج نهروان و دشمنان علی (ناکثین و مارغین و قاسطین) تاخت زده بود. اتهامی که هرگز در هیچ دادگاهی ثابت نشد و بیدادگاه "تله ویزیون" تنها تریبونی بود که این قشر باید حرف می زدند!آنهم نه آنچه که بدان باور دارند و واقعا هستند..بلکه آنچه نویسنده محترمش تشخیص داده!این مجموعه صراحتا مخالفان وضع موجود را جاسوس خواند تا شاید آب پاکی را دست همه اصلاح طلبان بریزد...یادتان باشد همان سالها بود که اکبر گنجی به کنفرانس برلین در آلمان رفت و بعدها راهی زندان شد.چند هفته هم پیش از آن گلوله ای در "بهشت" گونه حجاریان را شکافت و او را روبروی پارلمان شهر نقش زمین کرد! جو سیاسی آن زمان چنان آشفته بود که هر اشاره ای می توانست خواستگاه یک اندیشه را در هم می کوبید.کم نبود برهم زدن سخنرانی های اساتید دانشگاه و حتی حمله به بیوت مرج تقلید! "پروانه ها می نویسند" همواره مسئولان جامعه را به زراندوزی و زندگی اشرافی متهم می کرد.و پاسخگو نبودن آنها را مورد عتاب قرار می داد.در همه جای دنیا وقتی رکن چهارمی بنام دموکراسی حضور داشته باشد کمتر مسئولی به خود جرات خواهد داد که به اموال مردمی دست داری کند و به اصطلاح به سود خود مال اندوزی کند. نوری زاد به جای آنکه این اصل را سنگ بنای کار خود در مجموعه تلوزیونی خویش قرار دهد به رکن چهارمی ها تاخت و آنها را جاسوس و شیادانی خواند که در مقایسه با عصر علی ابن ابی طالب در صدد سنگ اندازی به کار نظامند! [...ادامه دارد] من رویایی دارم
پنجشنبه 24 مرداد1387
خورشیدی
نویسنده مهمان
سخنرانی مارتین لوتر کینگ در سال ۱۹۶۳در گردهمایی بزرگ طرفداران تساوی حقوق سیاهپوستان و سفیدپوستان در برابر بنای یادبود آبراهام لینکلن در واشنگتن دی سی خوشحالم که امروز در گردهماییای حضور دارم که در تاریخ کشور ما به عنوان بزرگترین حرکت "من رویایی دارم"
دوشنبه 21 مرداد1387
خورشیدی
تساهل نویس
17 مرداد:روز خبرنگار
پنجشنبه 17 مرداد1387
خورشیدی
تساهل نویس
خیلی بد است که آدم نتواند در روز خودش آنچه را دلش می خواهد بنویسد..از حرفهایش..دغدغه هایش و از آرزوهایش..فقط این وسط تنها چیزی که می تواند بر این در باشد حرفهایی است که سرشار از بی خبری یا جار زدن در کوچه علی چپ است.. جایی که آدم ترجیح می دهد گوش هایش را بگیرد تا کمی راحت تر با محدودیت ها کنار بیاید...!مثل این:رییس جمهور:يک موي خبرنگار ايراني را با غول رسانه اي جهان عوض نمي کنيم (+) 14 مرداد 1285: بزرگراه شیخ فضل الله به آزادی نمی رسد!
دوشنبه 14 مرداد1387
خورشیدی
تساهل نویس
[یا چند کلمه ای در ۱۰۲ سالگی پیروزی انقلاب مشروطه] تهران بزرگراهی دارد که می گویند بزرگترین بزرگراه ایران است..این بزرگراه که شیخ فضل الله نام دارد از تقاطع آیت الله حکیم شروع می شود و تا تقاطع محمدعلی جناح ادامه دارد.به فاصله یک بزرگراه شمالی جنوبی نیز بزرگراه شیخ به میدان آزادی می رسد..بزرگراه شیخ فضل الله یک خیابان فرعی بنام "ستارخان" را قطع می کند تا مگر به واسطه یک چهره پاکستانی نه چندان خوشنام به آزادی برسد...! آیا براستی این بزرگراه راه به آزادی دارد؟ این سوال تهران شناسی بیش از آنکه بازی با کلمات باشد یک واقعیت تاریخی است که بیش از آنکه واقعیت آن مورد بررسی قرار گرفته شده باشد یک نکته تلخ تاریخی است..تاریخ که دارد هر روز و هر روز تحریف می شود :جریانی که در بستر خود باعث رخ نمایی چهره هایی چون شیخ فضل الله نوری شد ، از خیابانی به نام خودش عاجز است:تهران خیابانی بنام مشروطه ندارد!اما تا دلتان بخواهد بزرگراه شیخ عریض و طویل است. شهدای مشروطه تبریز و نمایندگان مردم در مجلس شورای ملی که توسط عمله استبداد به خاک و خون کشیده شدند این عنوان را ندارند اما در دوره دبیرستان ما مجبور بودیم کتابی را که در آن عنوان "شهید" به شیخ مشروعه خواه نسبت داده نشده بود را نخوانیم تا مگر تحریف تاریخ ما را مضمحل نکند! حتی ستارخان هم شایستگی دریافت عنوان شهید را ندارد.سهم او از آرمان آزادیخواهی مردم ایران تنها یک خیابان فرعی است.همین و بس! شیخ مشروعه خواه که به سان بسیاری از اسلاف مشروعه خواه خویش ، زبان خود را زبان ملت می انگاشت و از زبان همان ملت می گفت:"ما مشروطه مشروعه می خواهیم" در تقلایی وصف ناپذیر راه را بر واقعیت بست و راه آزادی و استبداد را در راه کفر و دین معنا کرد. مشروطه خواه را مرتد و ناصبی خواند تا بتواند زمینه جاری شدن احکام اربعه را بر وی هموار کند.شیخ شاید ندانسته قدم در راهی گذاشت که مرد استبداد زمان آنرا می خواست:"من ظل الله هستم و مخالفان من کافرند" و محمد علی شاه چه خوش بر کیاست و سیاست آگاه بود که شیخ را از توهم "اضمحلال اسلام" آگاه کرد تا مگر پناهگاهی در مشروط نشدن به قانون برای خود دست و پا کند. داستان مشروطه ایران و بخشی از پروسه شکست آنرا باید در اندیشه های شیخی جستجو کرد که به قصد مشروعه کردن راه بر مشروطه و مشروعه بست و استبدادی پدید آورد که بسیاری آنرا به تجدد آمرانه می خواندش.. اما آیا براستی بزرگراه شیخ به میدان آزادی می رسد؟...من که گمان نمی کنم! پ.ن: سازدهنی
پنجشنبه 10 مرداد1387
خورشیدی
تساهل نویس
ساز دهنی امیر نادری کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان-۱۳۵۴ "سازدهنی"(+)سوگواره ای بر وضعیت اسفبار سینمای امروز ماست..سینمایی که این روزها نفس های آخرش را می کشد...فیلم هایی که در فقدان یک مدیریت صحیح در پستوها تکثیر می شوند تا خیل عظیم کودکان کار در تقاطع خیابان ها به بهایی نازل به مشتریانی بفروشند که سینما را در خانه می پسندند. سازدهنی افسون سینمایی است که می خواست مستقل باشد و حرف کارگردان را بزند.سازدهنی با آنکه بیش از ۳۰ سال قبل ساخته شده و از فقدان تکنیک های بصری رنج می برد اما بی شک نمودی درخشان از یک سینمای معناگراست..سینمایی معناگرایی که در گرته برداری از رفتار اجتماعی همان سال ها نبرد خیر و شر را به نمایش می گذارد و راهی نشان می دهد .روایتی است در هیمنه استثمار و تصویری از مبارزه. اگر استثناها را این قاعده کلی خارج کنیم سخت بر این باورم که هنرمند و هر آنکه اثری خلق می کند ، برداشت های خود از زندگی را به محصول فکری خودش ترزیق می کند..این قاعده کلی را مثالی مرور می کنیم:اگر تورستن وبلن نویسنده فقید کتاب "نظریه طبقه مرفه" + (=نظریه طبقه تن آسا:ترجمه فرهنگ ارشاد..نشر نی-۱۳۸۶) در یک خانواده متوسط و نه لزوما مرفه به دنیا می آمد شاید هرگز این کتاب را نمی نوشت. به بیان دیگر نظریه طبقه مرفه تنها از پس کسی بر می آید که از پدر و مادری کشاورز در یکی از روستاهای دورافتاده نروژ به دنیا آمده باشد به شوق درآمد بیشتر راهی آمریکا می شوند اما در همانجا به عنوان یک حاشیه نشین معرفی می شود."نظریه طبقه مرفه" هجو نامه ای است علیه خانواده های مرفه آمریکا در قرن ۱۹ و ۲۰ .نویسنده این کتاب در زندگی پرمشقت خود در سالهایی که حتی کابوس مارکسیسم بر ذهن سیالی خطور نمی کرد مرفهان را به آنهایی شبیه کرده است که شیوه زندگی آنها بیش از زندگی ، مصرف تظاهری است! پس می توان با مسامحه مدعی شد که هر محصول فکری حدیث نفس خالق آن است.حدیث نفسی که برای او دربرگینده وضعیت زندگی اوست..این قاعده کلی هرچند استثناهایی دارد اما در مورد "سازدهنی" شاید به طور قاطع نمود عینی حدیث نفس است. "امیر نادری" فرزند آبادان است و زندگی اش در کوچه پس کوچه های آبادان کنار دریا و ساحل معنا یافته.جنوبی که فقر در آن مساله ای عادی است.بیشتر یک قاعده است تا استثنا.مردمانی که شاید کاری جز ماهیگیری و حصیربافی ندارند و زندگی را به سختی سپری می کنند. شاید سازدهنی مو به مو حدیث نفس نادری نباشد اما یقینا برای او این داستان چندان غریب نیست.نادری فضای چنوب را به خوبی می شناسد و جز به جز خصوصیات زندگی را در دستش دارد.به مدد همین شناخت است که "امیرو" با غوطه ور شدن در آب دریا متحول می شود..امری که شاید برای یک غیر جنوبی نه تنها ملموس نباشد که غیر منطقی و باورناپذیر معنا شود. داستان در جایی برجسته می شود که همه تحقیرهای "امیرو" به مخاطب القا می شود.تحقیرهایی که مخاطب از شدت همذات پنداری با امیرو از استثماری که "عبدالله" روا می دارد به مبارزه تشویق می شود تا در نمای پایانی فیلم ، سازدهنی را به اعماق دریا بیندازد. امیرو چنان مخاطب را به خود جذب می کند که انتظار دارد همذات پنداری مخاطبانش حرص های کودکانه وی برای سازد زدن به هر قیمتی ، درک کنند و مخاطب را در این اندیشه فرو می برد که خود او نیز برای چه چیزهایی چه تقلاهایی می کند. روحیه استعمارگرانه عبدلله نیز آن اندازه باور پذیر است که مخاطب بیاد همه آنهایی که برای کم ارزش ترین متاع سخیف ترین حقارت ها را بار دیگری می کند..سواری دادن امیرو به عبدالله برای ساز زدن نمود عینی چیزی است که شاید همه ما به نوعی سواری کسانی را می دهیم که نازل ترین آمالمان تامین شود.آمالی که حاضریم به خاطرش از کرامت انسانی خود عبور کنیم و به درجه ای مادون شان انسانی مان تنزل کنیم. از سویی دیگر سازدهنی فیلمی سرشار از نمادهاست و نمادهایی که در پس چهره خود حرف هایی برای گفتن دارد.آنجا که امیرو برای ساززدن از پنجره اتاق عبدالله آویزان است را می توان نمودی از یک فاصله طبقاتی برشمرد و اینکه یک فرد از طبقه پایین برای دستیابی به تفریحات طبقه بلاتر از خودش باید حداقل در ظاهر از همان طبقه باشد..هرچند که زیر پایش سست و بی بنیان باشد. "سازدهنی" داستان جامعه استعمار زده ایی است که مردمانش پیش از آنکه استعمار شده باشند استحمار شده اند...آیا سازدهنی داستان ما نیز هست؟ SMS
سه شنبه 8 مرداد1387
خورشیدی
تساهل نویس
SMS: وقتی زن هفتتیر خالی را تحویل پلیس میداد گفت: زندگی کردن توی آپارتمان تکخوابه در سنهوزه با مردی که داره ویلونزدن یاد میگیره، خیلی سخته...متاسفم! مشی و مشیانه
جمعه 4 مرداد1387
خورشیدی
تساهل نویس
مشی و مشیانه محمد محمد علی نشر کاروان-1386 تهران "مشی و مشیانه"(+) یک داستان چند وجهی است که مخاطب می تواند به هر منظر آن به فراخور آنچه که هست و نمود دارد به موضوع بنگرد. مشی و مشیانه دومین داستان از سه جلد کتابی است که می خواهد ؛ "روز اول عشق"را روایت کند.این کتاب روایت های زنی است به نام مشیانه که به گفته ی خود ، همسر "مشی"است که در باب خلقت خود و همسرش سخن می گوید. داستان محمد محمد علی ، داستانی است که بر مبنای اسطوره آفرینش زن و مرد در اساطیر ایرانی اقتباس شده است...داستانی که به بازخوانی یک اسطوره تقریبا کمتر شناخته شده در هزاره های مجهول می پردازد. از آنجا که این داستان اسطوره وار است ، از اینرو برای نویسنده مهم نیست تا شخصیت های داستانش واقعی باشند.اساسن نیازی به این مهم نیست.چون در اسطوره واقعیت تاریخی مهم نیست.اثر اسطوره است که می ماند. در پاره ی نخست "مشی ومشیانه" می خوانیم: "هر دو از کیومرثیم..ما آریائیان(ایرانی ها و هندی ها....) هزار سال است که پدر خود ، "کیومرث" را نخستین انسان و نخستین پیامبر آفریده اهورامزدا آن سرور دانا میدانیم...کیومرث با عشق زیست و با عشق مرد" ص۱۱ مباحث آفرینش همواره از آنجا که به یکی از ناشناخته ترین مباحث جهان اطلاق می شود از اینرو هر قوم و ملتی به فراخور آداب و رسومی که در هزاره های دور داشته اند، ادراکات خود را از آفرینش زندگی بیان می کند.ادراکاتی که مسلما با واقعیت تاریخی همسانی ندارد..یکی از مشهورترین اسطوره های ایرانی همین کیومرث است..کیومرثی که در هیچ منبع تاریخی (و نه اسطوره ای) اشاره ای بدان نشده است. در متون پهلوی آمده است که هورمزد کیومرث را در گاهنبار ششم (ششمین و آخرین دوره آفرینش) آفرید و این آفرینش هفتاد روز به طول انجامید.بی شک ادعاهایی از این دست نمی تواند به عنوان واقعیت هایی تاریخی ملاک عمل قرار گیرد: "بلندای کیومرث شش نای، و درازا و پهنای او به یک اندازه بود. کیومرث به مدت سههزارسال پس از خلقت بیحرکت بود و وظایف دینی انجام نمیداد ولی به آن میاندیشید. تا اینکه اهریمن به همراهی دیوان بر جهان تاخت از آن پس کیومرث فناپذیر شد و پس از آن تازش به مدت سیسال بزیست" یکی دیگر از برجسته ترین نکات این داستان آن است که داستان توسط مشیانه روایت می شود.کسی که در قالب زن که در طول تاریخ همواره انکار شده است.شاید این فرصت دادن "محمد محمد علی" به عنوان یک مرد به یک "زن اسطوره ای" از کارهایی باشد که بتوان آنرا بسیار ممتاز تلقی کرد. محمد محمد علی بی شک در این اثر و سه گانه های دیگرش به خوبی نقش زنانه و مادرانه یک زن اسطوره ای را می شناسد..و مختصات خاص این جنس انکار شده را به تصویر می کشد: "هنگامی که در کام گیری ، دل دادیم و دل ستاندییم و چنین اندیشیدیم که در ۵۰ سال گذشته کار ما می بایست این بود و بس...به هر رو بعد از نه ماه و اندر بارداری افتادم به خونریزی" ص۲۰۹ نویسنده در بخشی صفت "آفرینندگی"(ص ۲۰۹) به مشیانه اطلاق میکند..البته مشیانه ، اینرا از آنچه همسرش "مشی"، گفته در می یابد: "مشی با دیدن خون من وحشت زده دست دعا به سوی آسمان برداشت.سرانجام دریافت که بایست بند ناف فرزند را با دندان ببرد، که برید ، بارها مرا ستایش کرد که چنین خاصیت آفرینندگی را ازخود بروز دادم" ص۲۰۹ اسطوره مشی و مشیانه در پاره "فرزند شیرین خوردنی" در روایتی را اغواگر بودن فرزند دختر روایت می کند..چه آنکه وقتی بعدها مادر غرق در زیبایی "آناهیتا"ست ،"ستاره ای" که درخشیده بود به آنها می گوید:"چه کردید ای بی خردان...از این پس بخشی از شیرنی فراوان فرزندتان را می گیرم تا دیگر هوش ربا نباشند." روایت مشیانه از خلقت انسان بسیار خواندنی است و نمی توان به چند پاراگراف انتخابی در توصیف آن بسنده کرد. پراکنده-4
سه شنبه 1 مرداد1387
خورشیدی
تساهل نویس
از 1378 تا 2008!
شنبه 29 تیر1387
خورشیدی
تساهل نویس
استادی داشتیم بسیار نکته سنج.از همان ها که تاریخ و فلسفه و عرفان و خرد و...از کلامشان بیرون می ریزد.بسیار دوستش داشتم و به نکته سنجی هایش اعتقادی غریب.کار به جایی رسید که کم کم می خواستم در حضورش ایمان بیاورم و به لحنی قاطع بگویم:"انی آمنتک"! یکبار یکی از دانشجویان کلاس در لحظات ایانی کلاس از ایشان رسید:استاد!استنباط شما در یک جمله از عقب ماندگی ما شرقی ها در تمدن و مدنیت در قیاس با غربی ها در چیست؟! سوال به نظر سوالی بسیار کهنه به نظر می امد.سوالی که شاید از زمان "عباس میرزا"ی بزرگ در اندیشه ایرانی به جای مانده است و راه دشوار توسعه از همان زمان ها نهاده شد . راه "تجدد" جاده سازی شد. انتظار داشتیم استاد فرزانه مان در نگاهی تاریخی و اجتماعی این پروسه را بیان کند..اما استاد چیزی نگفت ، مگر یک جمله:"پسرم!ما الان در سال ۱۳۸۷ ایم و اروپا در سال ۲۰۰۸..این تنها دلیل عقب ماندگی ماست.همین و بس!" فرشته ای با موهای آتشین
سه شنبه 25 تیر1387
خورشیدی
تساهل نویس
[یا محاوره ای در باب جزغاله شدن با اعمال شاقه!] داخلی.عصر.یک کافی شاپ متوسط در حوالی دانشگاه. می گوید:دخترم دچار نوعی آشفتگی ذهنی شده است..تقریبا هر شب از خواب بیدار می شودیا نه!از خواب می پرد.جیغ می زند گریه می کندو... می گویم:چرا؟!چیزی شده؟ *:تقریبا هیچی! اما وسعتش همه زندگی ام را به مرز جنون رسانده است.آرامشی در خانه..مخصوا برای دخترم وجود ندارد. -:آخه داستان چیه؟چی شده.. *:هیچی!...اصلا بگذریم..خودت چه می کنی؟!درسا رو به کجا رسونی؟کارت خوب پیش می ره؟ -:اگه میخوای بحثو عوض کنی ، عوض کن..اما فکر نکن دستگیرم نمیشه! *:راستش را بخواهی نگار چند وقتی است دچار نوعی اضطراب شده...همش استرس داره..استرس سوختن...خیلی وقتا که می شینه می گه:نکنه آتیشم بزنن.نکنه موهام آتیش بگیرن.اون موقع چه می شم و فلان. -:چیزی شده که این بحثا رو می کنه؟..حرفی زدی تو خونه؟ *:من که نه!اما تو مهدشون این صحبتا زیاده. -:یعنی می گن می سوزین و این حرفا؟ *:بدتر از این...تو کلاسشون یه بابایی هس بهشون درس اخلاق میده!اونقدر از این اراجیف گفته که نگو!تو کلاسشون یه پسری هست.پسر همین [...]یه! می شناسیش...اونقدر از محرم نا محرم رو براشون گفته که فکر کنم پسره هم قاطی کرده. -:چی می گه یارو مثلا ؟! *:هیچی...میگن چه می دونم اگه دختر و پسر باهم دست بدن می رن جهنم...دختره موهاش می سوزه پسره هم تا قعر جهنم میره.استناد می کنن به یه حدیث که معلوم نیس کی گفته کی شنیده! -:خوب...بعدش؟! *:هیچی...گاو من و زنم زاییده!من و زنم هر روز باهم روبوسی می کنیم...تا قبل مهدش واکنش خاصی نداشت..اما از وقتی داره به حرفای اون عوضی گوش می ده..نمی ذاره بهم دست بزنیم!حتی تو روباط زناشویی مون هم اثر گذاشته...باورت می شه پسر؟! -:آخی...چه احساس مسئولیتی!....دیگه چیکارا می کنه؟ *:هیچی...همش می گه پاشین نماز بخونین ..و گرنه آتیش می گیرین و این حرفا..فقط کارش شده گریه و زاری...مخ بچه رو شستشو دادن رفته! -:عجب!... Jesse Cook ، فلسفه اخلاق و تنوع!
یکشنبه 23 تیر1387
خورشیدی
تساهل نویس
تنوع زندگی را می سازد و زندگی تنوع را می طلبد... "آرتور رمبو" دوستان عزیزی که از مدتها قبل به این وبلاگ و خانه گاه "غبار" که یادداشتهایی از آنجا هر از چندی باز نشر می شوند ، می آمدند بی شک با فضای موسیقیایی انجا آشنایی داشتند. موسیقی ای که آنجا نواخته می شد ، اجرایی بود از "ریچارد کلایدر من" آهنگساز و پیانیست فرانسوی و از هنرمندان بنام مکتب پاریس۱.قطعه "رمئو ژولیت" یکی از مشهورترین اجراهای وی بود که در زمان ساختش سر صدای زیادی بپا کرد.چرایش بیشتر بر می گشت به انقلابی که وی در این اثر از خود برجای گذاشت. موسیقی رمئو ژولیت را خیلی وقت پیش از اینترنت پیدا کرده بودم..از یکی از وبلاگ ها که متاسفانه فراموشش کرده ام...بعدها چون مناسبت زیادی بین فضای وبلاگ قبلی و حال و هوای موسیقی دیده بودم تصمیم گرفتم که آنرا در قالب برنامه "فلش" ارائه کنم که زحمتش را به "روسپی" دادم..دوستی نت پالی که خیلی ازش بی خبرم! برای ایجاد تنوع هم که شده لازم دیدم موسیقی اینجا را هم عوض کنم..موسیقی قبلی برای خودم بیش از عادی شده بود و به نوعی آزارم می داد...برای همین ناچار شدم دست بکار شوم تا قطعه ی مناسبی جایگزین آن بکنم. در همین گیر و دار بودم که از یکی از دوستان جدیدم موسیقی بسیار زیبای "Virtue" بدستم رسید."Virtue" در فلسفه اخلاق از جایگاه ویژه ای برخوردار است و به نوعی تداعی کننده اخلاق راستی در زندگی است.معادل این واژه را پاکدامنی قرار داده اند اما در دیکشنری ها از این واژه به عنوان "سجایا و اخلاق نیکو در انسان" یاد کرده اند که اگر با Ethics همراه شود تا اندازه ای به فلسفه اخلاق جناب کانت نزدیک می شود.۲ موسیقی کاری است از "جس کوک".هنرمند فرانسوی که تعریفش را از استادیمان خیلی شنیده بودیم و حالا که به ذهنم فشار می آورم یادم می آید یک بار همین موسیقی را سر کلاس گذاشت...!(به این می گن ایام خوش دانشجویی!) جسی کوک یکی از نوازندگان مشهور در سبک Nuevo Flamenco میباشد . موسیقی که وی ارائه میدهد تلفیقیست از جز - موسیقی آمریکای لاتین و فلامنکو . کوک همچنین به یکی از بهترین نوازندگان بر روی صحته میباشد اجرایی پر حرارت و متبحرانه که تماشاچیانش را به وجد می اورد. و آلبومهایش همیشه در رده پرفروش ترین ها قرار گرفته هر چند موسیقی که وی ارائه میدهد شاید مخاطب خاص را جلب ننماید اما وی توانسته است همچون نوازندگان دیگری چون اوتمار لیبرت و یا گروه جیپسی کینگ در میان مردم جایگاه مخصوصی برای خود داشته باشد.3 با این تفاسیر نیازی به توضیح نیست که از این به بعد موسیقی "Jesse Cook" را در اینجا خواهید شنید...و موسیقی "رمئو ژولیت" هم برای آنهایی که احتمالا از این موسیقی خوششان می آمده می توانند از اینجا(+) دریافت کنند. این مطلب را حتما بخوانید:ما سنگ شدیم + -------------------- در مکتب هنری پاریس عقیده بر این بود که کلیه هنرمندان جهان اعم از موسیقی دانان ، نقاشان ، مجسمه سازان ،هنرپیشگان در پاریس اجتماع هنری داشته باشند و پاریس را به عنوان پایتخت هنری جهان معرفی کنند.این مکتب در دهه ۵۰ قرن بیستم ، در پاریس متولد شد.در حوزه سینما تلاش بر این بود تا در برابر مکتب هالیوود قد علم کند. ۲) Virtue + ۳) Jesse Cook :+ ۴) کلیپ Virtue: + Bad Girl
جمعه 21 تیر1387
خورشیدی
تساهل نویس
|
![]()
"تساهل"
Home
|