بیست و دوم آبان 1389
Tolerant
|
اندیشه تساهل یکی از بخش های وبلاگ بود که قرار بود با هدف معرفی فلاسفه و متفکران این عرصه به طور متناوب به روز شود..معرفی فلاسفه ای که با این منش فکری قلم و قدم زده اند،از این رو مهم به نظر می رسد و متعاب آن تدقیق مفهوم تساهل نیاز به بسط و جز به جز کردن آن دارد. تساهل منشی است که هم ریشه در فرهنگ شرق دارد و هم ریشه در فرهنگ غرب. از این رو می توان از آن یکی از فراگیر ترین و انسانی ترین مکاتب فلسفی نام برد. در معرفی های پیشین تاکنون تنی چند از چهره های نظریه پرداز اندیشه تساهل کلیسایی که با لیبرالیسم نیز به دلیل بسط آزادی مذهبی الفت داشته اند پرداخته شده است. لیبرالیسم به دلیل الفت تاریخی با ظهور پروتستانیسم در اروپا هواره به عنوان مکتبی که عمیقاً معتقد به آزادی و انواع آزادی هاست بوده شناخته میشود و هوادارن بسیاری در حوزه های گوناگون دارد. --------- اندیشه تساهل معرفی های پیشین:: سباستین کاستالیون |
هامون-1
سی و یکم اردیبهشت 1391
Tolerant
آسیا در برابر غرب/ دست از این بدویت تاریخی کپک زده ات بردار، احمق! (+)
مرگ یزدگرد-2
بیست و هشتم اردیبهشت 1391
Tolerant
ما همه شکار مرگ بودیم و خود نمی دانستیم. داوری پایان نیافته است. بنگرید که داوران اصلی از راه می رسند. آنها یک دریا سپاهند. نه درود می گویند و نه بدرود؛ نه می پرسند و نه گوششان به پاسخ است. آنها به شمشیر سخن می گویند.
بهرام بیضایی، مرگ یزدگرد؛ ص 68
--------- اینجا: مرگ یزدگرد-1
چهار سالگی؛ نوستالژی هامون
بیست و دوم اردیبهشت 1391
Tolerant
۱) سال ۸۲ یا ۸۱ بود.. دقیق یادم نیست... اما در همان سال ها بود که بواسطه دبیر تاریخ مان با کتاب های شهید آوینی اشنا شدم. دبیر تاریخ مان، مردی بود خوش پوش و انبانش پر بود از نکات تاریخی و خوانده های بیشماری که از میان خاطرات رجال سیاسی بیرون کشیده بود. همین علاقه به خوانش خاطرات و دستنوشته های رجال سیاسی در من، باز می گردد به همین دبیر عزیز! بگذریم! او خیلی اتفاقی در تحلیل جنگ تحمیلی و پرداختن به حواشی آن، به روایت فتح اشاره کردوبه بازگویی بری از دستاوردهای این جنگ پرداخت. در میانه کلامش هم گریزی زد به آرای شریعتی و از دهانش پرید که: این آقای بیشتر در کار سینما بوده و سه تا کتاب با عنوان آیینه جادو دارد در خصوص سینما.
۲) آن سالها دغدغه داشتم. فقط می خاندم. پراکنده هم می خاندم. تاریخ می خاندم، شریعتی می خاندم، هر چه به دسم م یرسید می خاندم. شوق نوشتن همن سالها احیا شد. احیا که می گویم، بعد از سه سال و اندی که به خطار لجبازی با خودم هیچ چیز نمی نوشتم، شروع کردم به نوشتن. کتاب های آوینی را همان دوره خریدم و خاندم. نت برمی داشتم و فضای دهه شصتی نویسنده را تجسم می کردم. یکی از این ویران کننده ترین تجسم ها، فیلم "هامون" بود.
۳) هامون را پیدا کردم. یادم نیست چطور، آن سالهای سی دی تازه باب شده بود و دوستانی بودند که کارشان تبدیل وی اچ اس به وی سی دی بود، گمان میکنم یکی از همان ها سی دی هامون را به من داد و در کامپیوتر پنتیوم ۳ ام، این فیلم را به تماشا نشستم. نزدیک ۱۰ سال از آن روزها می گذرد و من هنوز واله و شیدای برخی اولین روبرویی هایم با فضای روشنفکری فیلم هستم. از شاملو خانی ها، از روایت پسر کشی ابراهیم، از شمس، از ذن، از هنر انتزاعی، از عشق و خشم الهی، از زن روشنفکر، از نقاشی آبستره و ...هامون برایم شد مظهر آنجه که باید باشم. اگر می خاهم باشم. با پول تو جیبی های آن موقع، افتادم به خریدن کتاب ها و رفرنس هایی که هامون به مهشید می داد. ابراهیم در آتش شاملو به گمانم اولینش بود. ... آنجا که شاملو می گفت: آه اسفندیار مغموم! تو را آن به که چشم فرو پوشیده باشی....
۴) بعد از آن هامون روی همه زندگی ام سایه انداخت. شکی ندارم که بگویم اگر هامون نبود و اگر من با هامون اشنا نمی شدم شاید امروز با سرنوشت دیگری می زیستم. اقلیم زندگی ام این نبود و شاید خیلی چیزها که الان برایم اصلند و فرع جایشان عوض می شد.
۵) تا الانش من با هامون زندگی می کنم. دروغ است بگویم هر روز و هر ساعت... اما همانطور که گفتم هامون همیشه در زندگی ام جریان داشته. یادم رفت بگویم آوینی در کتابش به هامون تاخته بود.. بد هم تاخته بود. نفرت انگیز بود تصویری که از هامون می شد اخذ کرد. تصویری بود کاملا منفی. دلیلش هم مشخص بود. آوینی هنرمندی بود انقلابی و مهرجویی روشنفکری که در سیر و سلوک خود پرسه می زد. دلایل این تفوت به خوبی در کتاب حلزون های خانه به دوش و نیز نقد آوینی بر فیلم هامون آمده است.
۶) یکی از آخرین تاثیراتی که از هامون گرفته ام و هنوز عملی نشده کتابی است به نام ذن و شیوه نگاهداشت موتور سیکلت. نوشته رابرت پیرسیگ. این کتاب را پیدا نکرده ام. از منبعی پیدایش کرده ام اما هنوز دستم نرسیده. اصل عدم قطعیت به من آموخته تا چیزی را درک نکنم باور هم نکنم... در حال جستجوی اینترنتی کتاب بودم که به مقاله ای از ابراهیم نبوی رسیدم. درباره هامون گفته بود. هامون که نه! خسرو شکیبایی. مقاله مربوط می شد به سال ۸۶، زمانی که هامون رفت. مقاله چنان به خوبی توصیف کرده بود فضای هامونی دهه ۶۰ را که به سرم ز دوباره و بعد از شاید ۴-۵ سال ببینمش. با علی عابدینی خلوت کنم.
۷) دوستی خوب، اس ام اس داده بود که بچه جان! ۲۹ فروردین تولدت وبلاگت است.. لااقل برای این روز چیزکی بنویس. نوشتیم شد این.. امروز که نه، چهار سال و ۲۰ -۲۱ روز قبل اینجا را راه انداختیم برای تمرین مدارا و تساهل. برای تمرین زندگی دستکم در فضای وب. اینکه در زندگی عملی چقدر موفق بوده ام نمی دانم.
۸) همین!!
پارک ماندانا
نهم اردیبهشت 1391
Tolerant
پارک ماندانا دنج ترین جای دنیایی است که من دیده ام. البته اگر بخواهم ظهیرالدوله، رواق های مسجد کبود، ساحل رامسر و حتی مسیر جنگلی نمک آبرود را نادیده بگیرم.
شاید بهتر است بگویم، دنج ترین و در دسترس ترین جای دنیا. اینطوری به تر است و حق مطلب به خوبی ادا می شود. جایی که فقط یک خیابان با آن فاصله دارم و محلی مناسب برای یک چرت نیمروزی است. بی آنکه نگران پاییده شدن توسط آنانی که باشی که بیش از دشمنان تو با زشتی سوگند خورده بودند. جایی آرام و دنج برای کندن کفش ها و جوراب ها و پابرهنه راه رفتن روی چمن تازه اصلاح شده. باغبان این پارک را دوست دارم. یک زمانی اسمش آقا رحیم بود. الان دیگر باغبانی نمی کند. هیچوقت باهاش حرف نزدم. تمایلات خرده بورژوازی من هیچوقت نگذاشت با طبقه فرودست گرم بگیرم. البته این نگاه، باعث آن هم نشد که به طبقه تن آسا، با یک نگاه خود باختگی بنگرم. من اصولاً آنها را نمی بینم و نمی پذیرم. در کشوری که همه چیز الله بختکی است، از کجا معلوم این آدم ها هم الله بختکی باشند و نقاب نزده باشند؟! ادا و ادعای مایه دارانه شان برایم هیچ است. خودم را در یک طبقه قرار داده ام و ترجیح می دهم از این وسعت دید، دنیا و مردمان را بنگرم. آدم های زیادی هستند که در همین طبقه دوستشان دارم. آدم هایی خوب، خوب و بازهم خوب.
داشتم از آقا رحیم می گفتم. فقط یکبار با او همکلام شدم؛ گرسنه بودم و برای نهارم، یک سالاد ماکارونی خریده بودم. در کافی شاپ ننشستم. جا نبود. یعنی بود، اما ترجیح دادم دخترک و پسرکی که دور از چشم پدر و مادرشان می خواهند قربان صدقه هم بروند و صد بار برای هم بمیرند و کادوهای ارزشمندشان را برای هم باز کنند، در جای منی بنشینند که دیگر ایام شبابش گذشته. سالاد را خریدم و آمدم در پارک نشستم. آقا رحیم هم آمد. سر صحبت باز شد. یک سالاد را دو نفره خوردیم. چسبید. حرف های زیادی در همان یک ساعت و اندی زدیم. شاید یک روزی به سرم بزند که این حرف ها را در وبلاگ بنویسم! از خاطراتش در دوره جنگ گفت. از انقلابی گری اش و وقتی او می گفت من به این جمله از نمی دانم کی، معترف شدم که هر کسی مرکز جهان است.. و این باغبان ساده پارک، با چهار سر عائله، با یک خانه 60- 70 متری در شهر سهند، با ماهی چندر غاز حقوق خودش را مرکز جهان می انگارد!
این دنج ترین جای جهان، غیر از رحیم آقا جاذبه های دیگری دارد. جاذبه ایستادن دختر و پسری خردسال، دست در دست هم روبروی مزون ماندانا، در حالی که در تور لباس عروس غرق شده اند. این کودکان، که دارند رویاهای آینده شان را در همین لباس ها تجسم می کنند و با سیبی سرخ، صادقانه ترین علایق خود را به هم نثار می کنند، چشم به انتظار بلوغی زود رسند که به خوبی و روشنی می توانند از فرایند بلوغ و علایم آن در بدن برایت توضیح دهند . کودکانی که رنگ لباس های زیر باربی برایشان الهام بخش است و از بازی کردن با لوازم شخصی پدران و مادرانشان ابایی ندارند و یک روز هم روبروی دوربین مارک 2 کانن یک آتلیه عکاسی، روی صندلی خوشرنگی با لباس عروس و داماد می نشینند تا رویاهایشان عینی تر شود.
پارک ماندانا، درختان با صفایی دارد. آرمیدن زیر این درخت ها، جای هیچ کسی را تنگ نمی کند. گویی اینجا، هیچ بخشی از تبریز نیست. تبریزی که همه به کار هم کار دارند. حتا اگر واقعن این کار ربطی به ما نداشته باشد. اینجا دراز بکشی و تخت به آسمان بالای سرت نگاه کنی. اینجا انگار صدای آسمان هم رساتر است. خبری از صدای ماشین ها نیست.. چقدر بعضی وقت ها به سرم می زند این شهر را برای همیشه ترک کنم. بروم داخل طبیعت. دور شوم از این آدم ها، این آدم ها بیمار، این آدم ها که ناقل هزار جور بیماری اند و حتا سالمش هم خود به نوعی بیمار است. بروم مثل علی عابدینی هامون، گم و گور شوم داخل جنگلی، جایی. بچسبم به شمس و دالایلاما و محمد و نیلوفر.. اما نمی شود، اینجا برایم پر از دلبستگی است. پر از عادت است. پر از دلخوشی. پر از نور، پر از رنگ. زیر این درخت های تنومند، به خیلی چیزها رسیده ام و فکر کرده ام. به اینکه عشق چیز خوبی است و اینکه باید منت کسی را کشید چون ارزشش را دارد و به دیگری محل هم نگذاشت. فهمیده ام که باید ساده باشم، چه در باجه يك بانك چه در زير درخت. به این فکر کرده ام که واقعا اگر طبیعت خنج نداشت، به قانون درخت لطمه می خورد. زیر این درختان می توانی خودنت را بچسبانی به آن انرژی که دارد این درخت را استوار نگه می دارد تا خود استوار بایستی.
کلاغ های اینجا، این کلاغ های با مرام و دوست داشتنی اینجا که البته هیچ وقت دست هم بهشان نزده ام، همیشه می توانند ما را ببیند. ما که دردهای حقیری داریم. آنجا که روی شاخه درختی نشسته اند و دارند با چشم های گردشان، ما را نظاره می کنند و شاید بی تفاوت، تنها نگاهی گذرا بر ما دارند.
آه که چقدر حرف زدم! چقدر این پارک را دوست دارم. جوانانی را که برای حرف زدن می آیند. دخترانی که می خواهند اینجا آزاد و رها بلند بلند بخندند، مادرانی که با پسرانشان خلوت کرده اند و دارند از سکوتشان حرف ها می خوانند، پدرانی که دست دخترانشان را گرفته اند و دارند از زندگی میگویند... آه که چقدر من این پارک را دوست دارم.
1391؛ بهار می آید.. حتما می آید
بیست و هفتم اسفند 1390
Tolerant
یا، واگویه هایی از بهار، زمستانی که به سختی می گذرد، روزهایی که می آیند، دلتنگی هایی که دارند با من به سال 91 می روند و باقی قضایا!
1) بهارمی آید.. این را از تقویم می فهمم. طبیعت اینجا، هیچ نشانه ای بهار ندارد. این زمستان بد دل، این زمستان حسود، این ننه سرمای لجوج، این عجوزه پیر، این فصل نفرین شده طبیعت، هنوز میانه ای با تحول ندارد. زمستان سرسختانه ایستاده است. اما نمی داند که بهار را با باج سر آشتی ای نیست. مکانیک سماوی هر سال، هر سال و باز هم هر سال، با اعتدال بهاری اش زمستان را غافلگیر کرده است. این فصصل سخت می گذرد. زمستان هر سال کنف شده است. این لجبازی هایش با بدنامی او همراه است. این فصل سخت، این فصل خشن، این فصل مرگ، این فصل سرشار یاس و حزن و اندوه و افسوس، این فصل نشستن در کنجی و چشم دوختن به پنجره ای به امید طراوت، خواهد گذشت.. با بدنامی! طبیعت، تمام قد در برابر این فصل می ایستد. شکوفه ها جوانه می زنند، زمین دوباره سبز خواهد شد، چشمه های خواهند جوشید، درختان پربار خواهند شد و ما دوباره لبخند خواهیم زد. این روز می آید.. دو سه ورز دیگر! و من بازهم برای زمستان متاسفم که یاد نگرفته هر آمدنی را رفتنی است. زمستان باید بداند که انقلاب زمستانی اش هیچ است.. تنها تعادل است که می ماند. تعادل، تعادل و بازهم تعادل!
۲) صبح، اینجا برف می برید. یک سامانه بارش زا، از دریای مدیترانه وارد ایران شده است. صبح که داشتم می آمدم رادیو این را گفت. خیلی اتفاقی داشتم داستان های ایران و توران شاهنامه را در ذهنم مرور می کردم: ایران بر توران پیروز شده است! این سامانه هم از سر ما، خواهد گذشت. هیچ ابرقدرتی به آن مفهوم کلاسیکش بر ما غلبه نکرده و اگر هم توانسته اندکی مسلط شود در این فرهنگ هضم شده است، عجین شده است، اسلوب یاد گرفته است؛ این یک متن ناسیونالیتی نیست. یک تعبیری از گذر زمان است. تعبیری در آستانه فصلی رو به گذار. ما تنها ملتی بودیم که بهار برای ما جشنی دیرپا بود.. و خواهد ماند. بهار همیشه می آید.

۳) دارم تقویم جیبی سال 90 را ورق می زنم. پارسال همین وقع ها بود که یک تقویم کوچک جبیبی برای خودم خریدم. پارسال، یعنی سال 89 نوشته بودم از دلتنگی هایم، از روززهای شادم، از امیدهایی که به روزهای خوب داشتم برای خودم و ایرانم. از نشانه هایی که در حرکات و سکنات زمانه می دیدم. زمستان سال قبل زمستانی سخت بود. دلی پر آشوب داشتم. دلی پر از این و آن. کینه ای که اگر نمی بخشیدمشان تا امروز مرا از پای در می آرود. درست اول فروردین، بخشیدم.. سبک شدم. گویی باری به سنگینی چند سال از دوشم برداشته شد. بخشیدمشان، اما فراموش نکرده ام. فراموششان نکرده ام تا بعدها، در چهارراه زمانه وقتی بهشان رسیدم بهشان بگویم، تو همانی که...
۴) سال 90 دارد تمام می شوم.. من این روزها با دلی شکسته و خدایی که فکر می کنم دارد در آن پرسه می زند، دارم به بهار فکر می کنم. به بهاری که می دانم ذاتش تحول است و هیبتش دگرگونی. فصلی که می دانم می آید تا بساط سردی، بیروحی، مرگ و همه چیز را از همه چیز و همه چیز برچیند.
بهار می آید.
برچسبها: بهار
...
نوزدهم اسفند 1390
Tolerant
کیلومتر چند راه آهن تبریز تهران: ... سنگ صبورم اینجا، طاقت غم نداره/ طاقت اینکه پیشش گریه کنم نداره...
برای روز مبادا
چهارم بهمن 1390
Tolerant
وبلاگ زنانگی: یک وقت هایی باید آدم ها، خاطره ها و اصلا هرچیزی را زیر و رو کرد.خوب هایش را و دوست داشتنی هایش را یادآوری کرد برای روز مبادا.روز مبادا هر وقتی می تواند باشد؛ مثلا وقتی که یک اتفاق خوشحال کننده داری، وقتی از روند تکراری زندگی خسته ای، وقتی شکست خورده و تنهایی و وقتی که ممکن است برای مدتی طولانی خیلی چیزها از یادت برود.من تجربه فراموش کردن خاطرات خوب را دارم.آدم های خوب اما همیشه در حافظه ام مانده اند. این آدم ها نه قهرمان هستند و نه چریک، صرفا من دوستشان دارم حتی اگر هیچ شخصیت و یا موقعیت فوق العاده نداشته باشند.این ماجرا برای مکان های دوست داشتنی و کتاب ها و ... هر چیز دیگری هم در زندگی من کار برد دارد. حالا می خواهم آدم ها، اماکن و هر چیزی که دوست دارم را اینجا ثبت کند تا مبادا یک وقتی یادم برود...
1) مادر: زنی که با مشکلات و دردسرهای من سوخت و ساخت. آزارش دادم.. اما همیشه دوستش داشتم. این را هرگز نفهمید که چقدر دوستش دارم. اما درگیری کارهای من و استرس هایی که وارد می کردم او را خسته کرد و مجالی نداد که بداند واقعا دوستش داشتم. بعضا که خلوت می کنیم می گویم چقدر دوستش دارم...
2) پدر: رابطه اودیپی ای بینمان حاکم نبوده.. اوایل باهم نمی ساختیم.. این اواخر کنار آمده ایم..گویا او هم می خواهد باور کند که من هم هستم. من هم باید قبول کنم که او در بوجود آمدن من نقشی داشته است.. خوبیم باهم!
3) اتاقم: تنها جایی در دنیا که برایم مهم است. شاید حاضر نشوم با هیچ چیز عوض کنم. البته تا حالا پیشنهاد نشده، اما خب! بعید می دانم بخواهم با چیزی تاختش بزنم. این اتاق روح نزدیک به یک هزار کتاب را در خود جای داده است و هر شب شاهد من است.
4) پرنده کوچک خوشبختی : این ها اسم و فامیل نیست.. صفتی است برای یک پرنده شاد و قشنگ...دوستش دارم و می ستایمش. شاید روزی بخواهم با او پرواز کنم. ظریف ترین موجودی است که این روها به داشتنش دلخوشم و می بالم. می خواهم آنقدر سبک شوم که با او پرواز کنم.
5) کتابفروشی دهخدا: جزیره ای خلوت در میان همهمه این شهر بی روح. آجا که امکان ندارد دلزده بروم داخلش و سر زنده بیرون نیایم.. جایی که برایم زندگی می دهد. با قفسه ای هایی پر از کتاب که هیچوقت از تماشایش سیر نشده ام.
6) رواق های مسجد کبود: خلوتگاهم است. وقتی می خواهم فقط فکر کنم و فکر کنم.. به همه چیز.
7) ناردین : دختری از اهالی امروز! خوش فکر، شیک پوش، سالم و فهیم. .. نه تقصیر تو بود نه من/ دنیا به کام ما نبود/ قرارمون باشه یه جا/ اون ور گنبد کبود! 26 دی که گذشت سالروز آشنایی مان بود. پارکی به اسم صدف محمل انبوه خاطرات خوبمان است.
8) ژاندارک: دختری دقیقا مثل ژاندارک . پست قبی وبلاگ مال اوست! یادش که می افتم همیشه تحسینش کرده ام.. به من می گوید فاوست! اسمش مریم است.. من مریم صدایش نمی کنم ولی! الان در شمال است! یعنی شهرشان در شمال است!
9) سرو: دوستی به مثابه یک درخت.. زیبا، زیبا و بازهم زیبا. مهندس معمار است و دارد برای خودش زندگی مشترک میکند!
۱۰) علی: دوستی عجیب دوست داشتنی.. از آن آدم ها که نمی شود با کسی تاختش زد. دردانه است و بسیار دوستش دارم.. هر سال آش نذری می دهند با همسرش اینها! ما هم شریک نذرش هسیتم!
۱۱) رضا: از معدود دوستانی که باهم خیلی راحتیم. ایران نیست، هر وقت می آید ساعت ها باهم اختطلا می کنیم.. از دغدغه هایمان، برنامه هایمان برای آینده و مشکلاتی که داریم. رویاهای آینده مان را که خیلی جاها باهم مشترک است را برای هم می گوییم و از هم قول میگیریم که فراموش نکنیم همدیگر را. کلا دوستان خوبی هستمی برای هم! رضا، که به من می گوید گودو و من می گویم پسمل، از جمله افرادی است که با او همیشه یک رژیم غذایی مشترک را در ساعاتی که باهم هستیم را دنبال می کنیم: سیب زمینی تخم مرغ!
12) فروغ فرخزاد: در اوان نوجوانی با او آشنا شدم.. با آن تصویر معروف که درشتی چشمهایش آدم را زمین گیر می کرد. همان سالها کتابی در آمد به اسم "کسی که مثل هیچ کس نیست"، مال نشر کاروان. 3500 تومان بود. پولی بود برای خودش! دانش آموز بودیم و شوق فروغ خوانی در کلاس های ادبیات! خریدمش و با زنی تنها و البته زیبا به انتظار فصلی سرد ایستادم
13) سهراب سپهری: هیچوقت علاقه ام به او کم نشد.. حتی در اوج فعایت های دانشجویی که اساسا سهراب چهره ای مطرود بود.. گفته بود آب را گل نکنید. گفته بود نخواهیم که مگس از سر انگشت طبیعت بپرد. نکردیم و نخواستیم .. اتاق ابی اش را بارها خوانده ام. کتاب نقاشی هایش را هم دوستی به من داده.
14) مهرنامه: هر ماه بدون استثنا می خرم.. خیلی وقت ها به خاطر تابلو نشدنش زیر کتم جابجا می کنمش.. مجله خوبی است و همیشه بخش کتابخانه اش را مشتری ام. و بخش گفتگوی ماهش را. نیز تاریخش را.
15) مجله چلچراغ: دورانی داشتیم.. الان هم بعضی وقت ها طرح جلدهایش اغوایم می کند و می خرم.. خبر توقیفش که پارسال منتشر شد مرا به هم ریخته بود..
16) 5530: نباشد عملا زندگی ام یک پایش می لنگد... گوشی خوش دستی است. راضی ام
17) کانن 400 دی: دارم باهاش تمرین نگاه کردن می کنم. شکی نیست که اگر نبود شاید من هنوز قدر چشمهایم را نمی دانستم.
18) ظهیرالدوله: تهران بی آتجا معنا ندارد. سر مزار خیلی ها خیلی حرف ها زده ام!
19) دکتر علی شریعتی: شاید اگر در زمانه اش بودم سمپاتش می شدم. برایم بسیار محترم است هرچند الان دیگر آرایش را نمی پسندم.
20) سیر حکمت در اروپا: کاری کارستان. محصول یک کار حقیقی در حوزه فلسلفه. از آن کتابهاست که به داشتنش افتخار میکنم
21) سید محمدخاتمی: تو را آن به که چشم فرو پوشیده باشی!
22) میر: دلم برای نقاشی هایت تنگ است!
23) فرهاد: عکس با دهن کجی به من میگن، چشم امید و ببر از آسمون!
24) غزاله: عکاسی که با عکس تفلسف می کند. فلسفه با چاشنی عکس!
25) فیلم هایم: دوستشنان دارم.. همه اش را. چون تک تک شان انتخاب شده اند.
26) شب: شب، نباید، تو دلم، خونه کنه/ بذا آفتاب، زلفاشو، شونه کنه!
27) پگاسوس: فروشگاهی به غایت زیبا با انبوهی از خنزل پنزل که تماشایش بریم جذاب است.. اوایل هر ماه بعد از واریز حقوق آنجا خرابم!
28) ریکی: این روزها باهاش در حال زندگی کردنم!
29) کافه ونوس: جایی که من و آن پرنده کوچک خوشختی، همدیگر را می بینیم. هات چاکلت سفارش می دهیم و در هم غرق می شویم... لامصب آدم در چشم هایش غرق می شود!
30) ماه آبان: ماهی پر از اتفاقات خوب و فراموش نشدنی..
31) پارک ماندانا: جایی برای شطرنج ، نمایش نامه خوانی، پرفورمانس، عکاسی، چرت نیم روزی، نهار خوردن و تماشای آدم هایی که جلوی مزون ماندانا دارند لباس عروس می بینند!
32) در جستجوی زمان از دست رفته: داشتنش آرزویی بود که محقق شد. مرسی آقای محمدی!
33) گاندی: گفته بود با مشت های گره کرده نمی توان دست کسی را به گرمی فشرد.. به یک نفر گفتم گفت اساسا نیازی به فشردن دست به گرمی نیست... لزام شد استخوانش را می شکنیم!
34) ویکی پدیا: اگر روزی مجبور به خانه نشینی شوم شاید استین بالا بزنم و برای غنای بخش فارسی اش کمکی کنم.. دوست دارمش.
35) دهه 60: دهه بغض و اشک و لبخند!
36) وبلاگ: چیزی که اگر نبود زندگی ام چیزی کم داشت.. چیزی مثل عصای دست. دفترچه عمومی و تریبونی برای حرف هایی که حتی یک خواننده دارد.
37) خانم ح و آقای میم: دوستانی بهتر از برگ درخت. زوجی بی نهایت خوش بخت که خیلی وقت ها بهشان حسودی ام می شود. حامی قلبی من در بدترین دوران زندگی کاری ام. قوت قلب.. زیاد نمی نویسم تا همه چیز محفوظ بماند..خودشان می دانند چه کسانی هستند.. البته اگر افتخار بدهند و اینجا بیایند!
38) قدم زدن: یگانه دلبستگی دیرینه من بعد از کتاب و موسیقی.. بیشترین رکوردی که زده ام مسیری بود به طول تقریبی 17 کیلومتر! بله 17 کیلومتر با ناردین از دانشگاه تا شهناز!
39) سوسن جعفری: اولین وبلاگ نویس همشهری.. البته خیلی بعدها فهمیدم که همشهری مان است... مطالبش را خیلی دوست داشتم و همیشه می خواستم ببینم کیست اینقدر شاعرانه می نویسد.
این لیست ادامه دارد!
-------------------------------- آنها که نوشتند:
سوسن جعفری، پریسپکتیو، فرشید باغشمال
برچسبها: وبلاگ, شخصی, سوسن جعفری, ویکی پدیا, در جستجوی زمان از دست رفته
"معرفی کتاب های دوست داشتنی"، که در ماه گذشته با دعوت از دوستان آغاز شد، با استقبال خوبی روبرو شده است. در یک پست جداگانه به معرفی این لینک ها خواهیم پرداخت. مطلب ذیل، کتاب های دوست داشتنی یکی از دوستانم است که چند روز قبل برایم ایمیل کرد. ژاندئارک، نامی است که بر او نهاده ام و به خاطر ویژگی هایی که دارد و شجاعتش برایم تحسین برانگیز بوده، او را به همین نام می خوانم.. همیشه! این فهرست کتاب های مورد علاقه اوست. و این بدین معناست که برخی مخاطبان اینجا، که مشتاقند فهرستی از کتاب های دوست داشتنی شان را بفرستند. این شکلی با کمی توصیحات راجع به کلیات کتاب: 1) انسان پاره پاره ( نیکلا گریمالدی ): " ما همه چیز را میبینیم ، هیچ چیز را دوست نداریم، ما بی تفاوتیم، "بی- ت- فا- وت" انسان پاره پاره بیانگر دغدغه ها،اضطراب ها،مشکلات و بی تفاوتی ها انسان معاصر است ... کتابی که باعث میشه در سکوت لحظه ای به خودت و جهان معاصرت فکر کنی. 2)تنهایی پر هیاهو (بهومیا هرابال): "سی و پنج سال است که در کار کاغذ باطله هستم و این قصه ی عاشقانه من است" تنهایی پر هیاهو داستان مردیست که با اندیشه های بسیاری زندگی کرده ،مردی که به اعتراف خودش آموزشش ناخودآگاه صورت گرفته مردی که نمیداند کدام فکرش از کتابها و کدام فکر از خودش است... کتاب تنهایی پرهیاهو را به تمام کسایی که خلوت های بسیاری را با کتاب داشته اند پیشنهاد میکنم .... 3) زندگی کوتاه است (یوستین گوردر): " من به خدای که از ادم قربانی میخواهد باور ندارم. من به خدایی که زندگی زنی را به باد می دهد تا روح مردی را رستگار کند باور ندارم" زندگی کوتاه است داستان زندگی و نامه های معشوقه اگوستین قدیس به اگوستین است آنگاه که اگوستین برای رستگار شدن معشوقه ی خود را ترک کرد.... زندگی کوتاه است داستانی کوتاه و عمیق و فلسفی است که زندگی را از زبان یه زن تفسیر میکند....
4) دفتر چه ممنوع(آلبادسسپدس): "برای او قبول اینکه من عاشق مردی دیگر شده باشم خیلی آسانتر از پذیرفتن آن است که من هم قادر به فکر کردن هستم" دفتر چه ممنوع زندگی زنی است که تمام زندگی خویش را وقف همسر و فرزندانش کرده است و هیچ تنهایی برای خودش ندارد ... اما تصمیم میگیرد برای خودش حریم خصوصی بسازد... و با نوشتن خاطرات روزانه اش و پنهان کردن آن دفترچه زندگی اش در مسیر دیگری قرار میگیرد...
5) دشمن مردم (هنریک ایبسن): "من کشف کرده ام که تمام منابع حیات اخلاقی ما مسموم است و طاعون دروغ و نادرستی در سراسر اجتماع کاسبانه ما راه یافته است" دشمن مردم نمایشنامه ای است در مورد زندگی مردی آزاده خواه که میخواهد با فسادهای سیاسی،اجتماعی شهرش مبارزه کند اما تنهاست....و در میابد که خطرناکترین دشمن حقیقت و آزادی اکثریت انبوه اجتماع است.
6) سرزمین گوجه های سبز(هرتا مولر):" چون نگران اوضاع بودیم،ادگار،کورت،گئورگ، و من هر روز یکدیگر را می دیدیم. دور یک میز می نشستیم،اما ترس دست از سرمان بر نمی داشت . گویی ما خودمان ترس را دستی دستی به محل ملاقات می آوردیم...." سرزمین گوجه های سبز رمانی سیاسی که بسیار جذاب فضای دیکتاتوری یک کشور را به تصویر می کشد... سرزمین گوجه های سبز آنقدر جذاب هست که بتوان بیش از یک بار آن را خواند...سرزمین گوجه های سبز برنده ی نومبل ادبی نیز شده است....
7) تکامل آگاهی از دن کیشوت تا فاوست( رابرت جانسون): " انسان پیچیده امروزی از خواندن کتاب هایی چون زوربای یونانی که تصویر زیبایی است از زندگی یک انسان زمینی که شور حیات را مستقیما تجربه میکند به وجد می آید..." تکامل آگاهی انسان را در سه سطح با استفاده از شخصیت های نمادین ادبی بررسی میکند:انسان ساده،انسان دو بعدی که دن کیشوت نماینده این سطح از آگاهی است... انسان سه بعدی که میتوان پاره پاره شدن انسان ژرف اندیش انسانی که تردید دارد را در هملت دید ...اما فاوست انسانی که از تردید ها گذشته است مردی که به خودآگاهی رسیده است.. آگاهی ناب... انسانی که تمامی شکست ها را جبران میکند... دن کیشوت،هملت و فاوست هر سه ما را به سفر بلند مرتبه درون،از سطح انسان ساده تا انسان را می برند... تکامل آگاهی انسان را درگیر و غافلگیر میکند .... ----------------------- اینجا: معرفی کتاب های دوست داشتنی
برچسبها: کتاب, دوشت داشتنی
اول دی
یکم دی 1390
Tolerant
امروز روز اوّل دى ماه است... من راز فصل ها را مى دانم و حرف لحظه ها را مى فهمم... نجات دهنده در گور خفته است... وخاك خاكِ پذيرنده اشارتى ست به آرامش *
--------------- * غزاله علیزاده
فال شب یلدا
سی ام آذر 1390
Tolerant

در نهانخانه عشرت صنمی خوش دارم / کز سر زلف و رخش نعل در آتش دارم عاشق و رندم و میخواره به آواز بلند / وین همه منصب از آن حور پریوش دارم گر تو زین دست مرا بی سر و سامان داری / من به آه سحرت زلف مشوش دارم
گزارش یک جشن*
هجدهم آذر 1390
Tolerant
بواسطه اس ام اسی دعوت شدم به "جشن روز دانشجو" ..یاد روزهایی افتادم که خودمان بانی مراسم بودیم و تلاش می کردیم تا یاد آن سه آذر اهورایی زنده نگاه داشته شود... اس ام اس را که خواندم بی اختیار اشک در چشمهایم جمع شد. شاید به این خاطر که دیگر داشتیم پا به سن می گذاشتیم و داریم با آن دوران فاصله می گیریم.. یادم آمد که دعوت از قدیمی های تشکیلات چقدر برایمان حیاتی بود و به واقع پرستیژ مراسم را تامین می کرد.
رفتم! رفتنم دلایل زیادی داشت؛ اینکه چه می کنند، با میراث ما چه کرده اند، این پیشوند جشن چرا اینقدر خاص است برای مراسمشان، مطالبه های در چه حدی است، سطح دانش شان کجاست و این قضایا.
در مسیر ورود به سالن مدام، از بلندگوهای سالن خبر می دادند که مراسم جشن بزرگ روز دانشجو با حضور سه تن از کمدین های درجه چندم برگزار خواهد شد. داشتم شاخ در می آوردم. زنگ زدم به مرجع اس ام اس، پرسیدم فلانی کجایید شما؟ بعد از کلی زبان ریختن و عشوه گفت بیایید سالن مرکزی.. خوشحالمان کردید!
خوشحالشان کرده ام! به خودم می قبولانم که این سه کمدین مهمان برنامه دیگری هستند و برنامه ای که دعوت شده ام داستان دیگری دارد..راه می افتم به طرف سالن مرکزی. یاد روزهایی افتادم که خودمان این سالن را در اختیار داشتیم.. سالن بود و ما با کلی تراکت و پارچه نوشته و اطلاعیه: "این جنبش دانشجوست"، " دانشگاه زنده است" ، "دانشگاه دیده بان دمکراسی و حقوق بشر" ،" دانشجو بیدار است" ،" من اگر ما نشوم تنهایم..."، "همراه شو عزیز!"، "یاد و خاطره سه آذر اهورایی را گرامی می داریم.." و جملاتی از فعالان وقت جنبش دانشجویی که حالا سرنوشت متفاوتی برایشان رقم خورده است.. در همین سالن بود "م.ت" سخنرانی کرد و یکی دو ماه بعدش "ر.م" با کتک کاری از سالن خارج شد!
جایی خوانده بودم اگر می شد از دیوارهای و اجزای یک مکان، حرف بیرون کشید، چه ها که نخواهند گفت. دانشگاه تهران الان نزدیک ۶۰ سال است که خاطره تلخ حمله کماندوهای ساواک را در حافظه خود نگاه داشته است. انتقال محصول همین خاطره است که این روز را به عنوان روزی مهم در جنبش دانشجویی تبدیل کرده است. سه دانشجو سال ۳۲، در دانشگاه تهران در خون غلتیدند تا آن هتک حرمت آشکار به ساحت دانشگاه به عنوان روز دانشجو نامگذاری شود. روزی برای دانشجو و فقط دانشجو!
تلفنم دوباره زنگ خورد.. همان صاحب اس ام اس است: سلام کوشید شما؟ می گویم: من اینجا هستم ورودی سالن.. کاپشن مشکی پوشیده ام. آهان دیدمتان! آمدم.. می آید. شرط می بندم برای مراسم امروز از صبح تا یکی دو ساعت قبل در آرایشگاه بود!
سلام می کند.. علیک می گویم! راحت پیدا کردید؟! آره! بهرحال ما به این سالن نوستالژی داریم.. فدای نوستالژی تان! تشریف بیاورید داخل..جشن الان شروع می شود! .. جشن! با این ظاهری که برای خودش درست کرده و تیپ و قیافه آنهایی که می روند داخل سالن، حدس می زنم که فشن تی.وی استودیو سیارش را آورده اینجا.. انصافا خوب سوژه هایی اینجاست!
می نشینم روی یکی از صندلی های کنار در.. یکی از دوستان قدیمی ام هم قرار است بیاید.. گفته که حوصله مراسم را ندارد. آمده چند تایی از اساتید را ببیند و برود. بدش هم نمی آید گپی باهم بزنیم. من هم تا آخر مراسم نخواهم ماند.
صاحب اس ام اس می آید: چرا اینجا نشستین شما؟ قربون شما.. همین دم در خوبه! من منتظرم کسی بیاد.. بعد اون باید برم.. راستش بیرون کار دارم.. نه خب! شما حالا بیایید جلو اینجوری بد می شود! نه خانم! مرسی اینجا راحتم.. شما راحت باشید..
پسری می آید طرفمان، از این شاسکول های جدید است. سلامی می دهد و دست دخترک را می کشد و با خود به گوشه ای می کشد.. دختر، اسمش ساقی است.. اسم بامسمایی دارد!
***
مراسم دارد شروع می شود.. موسیقی گذاشته اند که گرم شود سالن.. ترانه های خواجه امیری است. از این آهنگ ها که در عروسی ها شنیده ایم: "دارم میام پیشت، جاده چه همواره، هوا چقدر بوی، عطر تو رو داره!"
پرده را می کشند.. سن پر است از بادکنک های رنگی! روی بنری هم با یک خط به شدت ناشیانه نوشته اند: دانشجوی عزیز! روزت مبارک!.. این طرف تر نوشته اند: مقدم مسئول محترم امور فرهنگی دانشگاه را تبریک می گوییم!
مسئول را چه به روز دانشجو؟ "ساقی" دارد وسط سالن این ور آن ور می دود.. صدایش می کنم.. حس می کنم توهین شده بهم.. ببخشید خانم سخنران مراسم کیه؟ آقای [...]! قرار بود بروند اردوی زیارتی به قم، خواهش کردیم ازشان، نرفتند.. قرار بود روز عاشورا با چندتایی از بچه ها بروند قم برای عزاداری، لطف کردند، ماندند!!
چنان می گوید آقای [...]، که یک آن حس کردم از دنیل کوهن دعوت کرده اند یا مثلا یکی از اعضای کنفدراسیون جهانی دانشجویان که افتخار داده و آمده.. اعصابم خرد می شود.. کاش یکی از این ..حرفم را میخورم..
ساقی می رود و من می مانم با ترکیب بندی اجرای روی سن گیتار برقی هست روی سن با یک ارگ، دو تا پایه بلند میکروفون. یک تریبون و چند تایی دسته گل. بادکنک ها بد جوری می زند توی ذوقم، چند تایی از بچه ها، دارند سن را آماده می کنند. پرچم تشکلات رنگ و رویش رفته است. می گذارند روی تریبون. حوصله ام دیگر دارد سر می رود.
مراسم شروع می شود. سرود ملی را پخش می کنند. بلند می شوند، بلند می شود.. آن ته های سالن یک چند نفری نشسته اند دارند موبایل بازی می کنند! نشسته اند! سرود که تمام می شود سوت می زنند و کف.. انگار آمده اند جنگ شبانه یک شرکت صنایع غذایی.. بگدریم ):
مجری بالا می رود.. کت و شلوار دست پوشیده با مدالی رو سینه.. دقت میکنم تا سر در بیاورم مدال چیست.. تنها چیزی که در سالن، مرا به کنجکاوی وا می دارد... دقت می کنم، آهان! پرچم ایران است.. بقای عمرشان!
یکی از شعرهای مریم حیدرزاده را می خواند، چه ربطی به روز دانشجو دارد نمی دانم، البته دیگر خیلی به دنبال خط و ربط نیستم. چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است. تبریک می گوید روز دانشجو را و تشکر میکند که دعوتشان را پذیرفته ایم. سین برنامه را اعلام می کند: شعرخوانی، اجرای موسیقی، سخنرانی، اجرای نمایش و مسابقه.. و پذیرایی!! به این سه تای آخر که می رسد همه سوت می زنند!
ساقی رد که می شود، صدایش می زنم: پرسش و پاسخ خواهید داشت؟ نه! پارسال استقبال نشد.. مرسی!
مراسم دارد به روند خودش ادامه می دهد! یکی رفته بالا دارد شعری برای دانشجوها می خواند. شعرش نو است و استوقوس دار. یک چیزی است در مایه های شعرهای سیمین بهبهانی.. خوشم آمد.. یادم باشد بروم ازش بخواهم برایم بنویسد..
برنامه بعدی اجرای موسیقی است! چقدر دلم هوای سرود "یار دبستانی من" را کرده است.. هنوز هم وقتی می شنوم مو به تنم سیخ می شود.. با آن صدای جاودانه جمشید جم.. "ترکه بیداد و ستم/ مونده هنوز رو تن ما"
"ای ایران" را می خوانند. خوب است. هرچه باشد ملی گرایی را هم یکی از شاخصه های جنبش دانشجویی برشمرده اند. این هم ماندگار است. ترانه بعدی یک ترانه محلی است.. بی هیچ هویت ملی و سیاسی.. یک ترانه عاشقانه است! بچه ها بلند شده اند دارند همخوانی می کنند.
خوب است! یاد دوستانم می افتم که در این سالن باهاشان مناظره راه انداخته بودیم.. آن روزها هیچ فکر نمی کردیم روزی برسد که در روز بزرگداشت سه دانشجوی شهید دانشگاه تهران، اینجا، ترانه عاشقانه همخوانی شود.
سخنران ویژه بالا می رود! از لزوم نقش آگانه دانشجو در عرصه علمی و فرهنگی کشور سخن می گوید.. از جنگ نرم و تهاجم جدید دشمنان از طریق شبکه های اجتماعی. حرف های عجیب و غریبی می زند. می گوید ماوس کامپیوتر طوری طراحی شده است که اطلاعات روانشناسانه مان را اسکن می کند و به یک سرور در آمریکا وارد می کند. می گوید یک کپی از همه مدارکی که در کامپیوترهایمان سیو کرده ایم در وزارت امورخارجه آمریکا و سی.آی.ای دخیره می شود! می گوید همه آدم های دنیا در آمریکا پرونده دارند! این دیگر از آن حرف هاست! اشاره می کند که نرم افزار ویندوز ساخته شده تا بانک اطلاعاتی هر فرد در آمریکا در دسترس تر باشد.. و از این حرف ها.. می گوید باید "یک ویندوزی" ساخت تا از این بلایا مصون باشد. حرفش را ربط می دهد به دوران مک کارتیسم آمریکا.. از جولیان آسانژ می گوید، از فساد اخلاقی برلوسکونی می گوید، از حقوق مسلم مان می گوید، از افتخارات دولت می گوید و... می آید پایین. انصافا آدم پُری بود، دمش گرم!
گروه نمایش آماده شده اند از قرار! قرار است اجرای جدیدشان را داشته باشند. سر و دستی می شکنند برای دیدنش. سالن مملو از جمعیت است. من از این گروه و دلقک بازی هایشان بدم می آید.. نخواهم نشست.. می روم..
زنگ می زنم به دوستم، می گوید جلوی کتابخانه نشسته ام.. خواستی بیا! می روم. دو تا چایی میخوریم.. صدای دلقک ها را داده اند بیرون، دارند یکی از ترانه های قدیمی و محلی را بازخوانی می کنند، اشکم سر می خورد و افتد در لیوان یکبار مصرف.. سردم است.
---------------- * عنوان فیلمی از ابراهیم حاتمی کیا، تولید شده در سال ۱۳۸۹
|